تبليغاتX

دنیای بی آرزو

دنیای بی آرزو

کسی که میگوفت دوستم داره اما نداشت

خدایا میشه عشقم برگرده؟؟؟

آخه چرا من؟

چرا من توی این سن باید چشم به پنجره بدوزم

که شاید 

شاید عشقی که سالهاست چشم به راهشم برگرده

 


 

نوشته شده توسط علي در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت


قصه ی وصال

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه


سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه


دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
           بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
               


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست

داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     


گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفتی : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفتی : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشتی ...

گفتم : اين چيه؟

گفتی : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشتی و با قسوت تيز اون نوشتی :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده


 

نوشته شده توسط علي در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


چه عذابی میکشین

 

چه عذابي ميکشه وقتيکه عشقش تنهاش بذاره

وبه احساسات پاک آدم بخنده وبگه تو بچه اي تازه اونم

 بدونه دليل ومنطق نميدونم شايد عشقامون ما رو به اين خاطر ترک کردن

 که معني عشق و وفاداري رو نفميدن

 و رفتن شايداصلا اونا به عشق فکر نميکردن

و براش ارزش قائل نبودن و شايد ما مثل اونا نبوديم

اشکال نداره ما خدامون مهربونه

.ما بايد به خودمون افتخار کنيم که اينقد شجاع بوديم که به عشقمون وفادار بوديمو

 يکي ديگه بهمون بي وفايي کرد و رفت تازه خدا ماهارو بيشتر دوست داره

و پاداشمون رو هم توي بهشت و هم توي دنيا با يه عشقه با وفا ميده

 چون ما پاي عهدمون بوديم اونا عهد شکستن

.اونا شدن مثه کوفيان و ما مثه حضرت علي

نميدونم تا چه حد باورم ميکنين

.فکر نکنين که من اينا رو گفتم که مثلا بگم مثل شما هستم نه

من هرچي اطرافمونگاه کردم هيچکس و مثه خودم نديدم

ميگفتم هيچکس حرفمو نمي فهمه و درکم نمي کنه

يا اصلا کسي مثل من تنها نيست و عشقش اونو تنها نذاشته

ولي خيلي اتفاقي با وبلاگ شماها آشنا شدم

 و ديدم شماها هم مثل من درد اين تنهايي هارو کشيدين.

ميدونم شايد حرفام اصلا براتون مهم نباشه اما دارم ميميرم

 گفتم بذار حرفمو به کسي بگم که بفهمه چي ميگم.

من ميگم آدم بايدبه خدا اميدوار باشه چون نااميد شيطانه [شيطونک].


شما از ما درباره ي نوشته هاتون نظر ميخواين

 وماهم نظر ميديم حالا من از شما نظر ميخوام در مورد نوشتم


 

نوشته شده توسط علي در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


ای دوست من

 

اي دوست من

من آني كه نيستم كه مي نمايم

نمود پيراهني ست كه به تن دارم

پيراهني بافته ز جان

كه مرا از پرسش هاي تو

و تو را از فراموشي من در امان مي دارد

آن " من " ي كه در من است

در خانه خاموشي ساكن است

و تا ابد همان جا مي ماند

ناشناس و در نيافتني

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني

زيرا كه سخنان من چيزي جز

صداي انديشه هاي تو

و كارهاي من چيزي جز

عمل آرزوهاي تو نيستند

هنگامي كه تو مي گويي باد به مشرق مي وزد؛

من ميگويم " آري " به مشرق مي وزد؛

زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست ،

بلكه در بند درياست.

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي، ومن

نمي خواهم كه تو در يابي.

مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي نزد تو روز است

نزد من شب است؛

با اين همه من از رقص روشناي نيمروز

بر فراز تپه ها سخن مي گويم

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي

وسايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني ؛

و من گويي نمي خواهم تو ببيني و بشنوي ؛

مي خواهم با شب تنها باشم

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي

من به دوزخ خود فرو مي روم ؛

من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني ؛

شراره اش چشمت را مي سوزاند،

و دودش مشامت را مي آزارد،

و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه

بخواهي به آنجا بيايي ،

مي خواهم در دوزخ تنها باشم

تو به راستي

و زيبايي

و درستي

مهر مي ورزي؛

و من از براي خاطر تو مي گويم كه

مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است

ولي در دلم به مهر تو مي خندم ،

گرچه نمي خواهم نو خنده ام را ببيني

مي خواهم تنها بخندم

دوست من

تو خوب و هشيارو دانا هستي،

يا نه تو عين كمالي ؛

و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم

گرچه من ديوانه ام،

ولي ديوانگي ام را مي پوشانم،

مي خواهم تنها ديوانه باشم


 

نوشته شده توسط علي در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 15:17 موضوع | لینک ثابت


گمشده

 

دلم برایت تنگ شده است.

 
چند روزی است که احساس می کنم

در این روزهای پر از هیاهوی سکوت،


تو را گم کرده ام.


چقدر سخت است، از دست دادن تنها دارایی ات.


دوستی برای دلگرمی ام می گفت:


تو کنارم نشسته ای، به من نگاه می کنی و لبخند می زنی.


منتظری تا من چشمان بسته ام را به سوی تو باز کنم.


اما نیستی!


من گوشه گوشه این خانه را گشته ام،

 گویی تو، همه کوله بارت را نیز، برده ای!


نکند تو نیز از دلم سفر کرده ای؟


تو که می دانی، بدون تو هیچ نیز نخواهم بود.


نه امروز و نه فردایی دارم و نه حتی شمع کوچکی، برای امید.


کاش تو را در ضربان قلبم احساس می کردم.


دلم، برایت تنگ شده است.


گویی مرده ای شده ام، که تنها نفس می کشد و می ترسد.


ترس از این همه تنهایی.


و من، با خودم، اینجا، در این خانه غریب،

با سکوت دست نوشته هایم، تنهایم.


کاش بر می گشتی تا چراغی روشن می شد، در این تاریکی.


تا دوباره صدای نفسهایم، نوای مقدس نام تو می شد.


کاش می آمدی تا من خود را،

تنها در مجیر بودن تو غرق می کردم.


تا ابد چشم انتظارت خواهم ماند ای اله مهربانم.


 

نوشته شده توسط علي در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


چرا

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

 

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

 

 چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 

 اما افسوس ...

 

هيچ كس نبود هميشه من بودم

 

  من و تنهايي پر از خاطره

 

. اري با تو هستم ..

 

 با تويي كه از كنارم گذشتي ...

 

 و حتي يك بار هم نپرسيدي

 

چراچشم هايت هميشه باراني است؟

 

 


 

نوشته شده توسط علي در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


دیگه با هیچکس درد دل نمی کنم

 

 

دگر مجنون نخواهم شد که لیلی رفت از دستم

 

 دگر با کس نخواهم گفت من دیوانه ات هستم

 

 دگر حلاج عشقم را به مژگانت نیاویزم

 

 دگر باور نخواهم کرد من دردانه ات هستم

 

 اگر چون بیژن عاشق به قعر چاه تو رفتم

 

 به جان پرویز را دیدم که بیرون بردت از دستم

 

اگر فرهاد عشقم را به کوی تو فرستادم

 

 به گیسویت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم

 

 به دل امید می دادم که روزی بینمت

 

 اما تو هم ای دل زمن گمشو که عشقت رفت از دستم

 

 


 

نوشته شده توسط علي در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


حرف دلم با خدا

 

سلام

 

بچه ها امروز بهتون حسودی می کنم چون که

 

همتون دیروز برای مادراتون یه هدیه کوچیکم شده یا

 

حتی یه گل براشون خریدین

 

اما من.....

 

اما من جز یه شاخه گل نرگس که اونهم هم اسم خودش بود

 

چیزی نداشتم تا براش ببرم چون اون

 

سالهاست که من رو تنها گذاشته آخه می خوام از خدا بپرسم:

 

آخه خدا جون چرا من

 

چرا من باید مثل بقیه ی بچه ها برای مادرم هدیه نبرم

 

آخه من هم آدم هستم آخه من هم دلم می خواد مثل بقیه

 

برای مادرم یه کادوی خوب ببرم و بعد اون رو تو آغوشم بگیرم

 

تا بهش بفهمونم که چقدر اون رو دوستش دارم

 

اما چه فایده من حالا باید برم و سنگ مزارش رو بقل بگیرم

 

فقط خدا یه خواهش ازت دارم اونم اینکه

 

منو هم ببر پیش اون


 

نوشته شده توسط علي در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت


گفته های من با شمع


 

نوشته شده توسط علي در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


خیال های بزرگ و بهانه های کوچک

 

گاهی خیال ها برایت بهانه ای می شوند



که لبخندی محو بزنی

 

و گاه اشکی در پی بغضی روانه ی چشمانت می کنند ..

 

گاهی خیال را در پی بهانه ای به کوچه ی فراموشی می فرستی ..



در آنجا باز چهره های هزار چهره ی غمدار خود را می بینی...


 

نوشته شده توسط علي در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


عشق الکی

 

عاشقعاشق ترنبود در تار و پودش                ديدي گفت عاشقه عاشقنبودش

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه         تموم خونه ديدار اين خونه فقط  خوابه 

تو كه رفتي هواي  خونه تب داره                  داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره

 دارم مي ميرم از بس غصه خوردم               بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم

همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت           ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن   به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي سياه پوشن

چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي     ديگه  ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي 

                                            شده كارش فراموشي 

ديگه  بارون  نمي  باره  اگر چه  ابر سياه       ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه

ديگه  آشفته   بازاريست                              ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها

ديگه  از   رنگ  و رو رفته                          كوچه و خيابون ها .....

من گفتم و يارم گفت  گفتيم و سفر كرديم            از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري           عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاری

گفتی كه تو مي دوني،سرخاك  تو مي ميرم          ولي  تا لحظه مردن نمي گيرم  دل ازتو


 

نوشته شده توسط علي در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


برای عشق جان خود را دادن

 

نقد جان را دربهاى زلف جانان مى دهم

 

 عاشقم وز بهر سودائى چنين جان مى دهم

 


اى كه از حال من آشفته مى پرسى مپرس

 

 كز پريشانى خبرهاى پريشان مى دهم

 


پيش آن لب زار مى ميرم زهى حسرت كه من

 

  تشنه لب جان بر كنار آب حيوان مى دهم

 


اين چنين كز چشم من هر گوشه مى بارد سرشك

 

 عاقبت از گريه مردم را به طوفان مى دهم

 


دور از او هجران اگر قصد هلاك من كند

 

 عمر خود مى بخشم و جان را به هجران مى دهم

 


هر كه روزى دل به خوبان داد آخر جان دهد

 

  واى جان من كه آخر دل به ايشان مى دهم

 


در غم هجران هلالى از فغان منعم مكن

 

 زآن كه من تسكين درد خود به افغان مى دهم


 

نوشته شده توسط علي در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


تو به من خندیدی

 

تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی که من  به چه دلهره